|
حرف دل
گاهی وقتا آدما حرفایی دارن که نمی دونن به کی و
کجا بگن و به قول قدیمیا گوش شنوایی براش پیدا نمی
کنن که بخوان حرفاشون و توی اون بزنن.
هر حرف و سخنی جنسی داره.بعضی حرفا از جنس پول ان
(از نوع متداول و رایج امروزی)،بعضیا جنس آهن و
بعضیا از سنگ.
اما حرفایی هم هستن که رنگ و بوی سادگی و بی
پیرایگی می دن، از جنس دل اند،دل آدمایی صاف و
صمیمی که جنس وجودشون نابِ و رنگ دلاشون آبی با
حرفایی پراز صفا و صداقته.
حرفای دلشونُ که می شنوی می دونی که بی غل و
غشِ،بویی نمی ده که بخواد آزارت بده،از مشکلات و
دغدغه هاشون می گن و می گذرن و اینقدر این دنیای
بی انصاف به اونا رنج و مشقت آورده که تموم
درداشونُ می خورنُ لب نمی زنن و گاهی هم شکوه ای
اگه دارن از سر درد به زبون میارنُ باز آخر تموم
حرفاشون خدا را شکرمی کنن
... و اتفاقاً بر عکس خیلیا،حرفاشون چون از دل
برمیاد به دل می شینه.
هر جا و هر سخنی که باشه، اونا هم حرفی واسه گفتن
دارن، تو اتوبوس، تو جمع، مهمونیا و بالاخره توی
تاکسی...خیلی وقتا شنیدم و دیدم که به سادگی نمی
شه از کنار اونا گذشت، شاید فرصتی واسه اونا نباشه
که بخوان نظراشونُ به کسی بگن که هم موثر باشه وُ
هم مفید و یا حتی نمی تونن مثل خیلیا با الفاظ و
کلمات بازی کنن و حرفاشون بزنن.
این ستون قراره از این به بعد توی تمام تاکسیای
شهر اتفاق بیفته.ستونی از جنس خود مردم.
|