|
یک خاطره انقلابی
مجسمه ای که سقوط کرد.
سال 56 چهارده ساله بودم. و به شدت علاقه داشتم که
در تظاهرات شرکت کنم.اما مجبور می شدم به دور از
چشم پدرم و با کمک دوستان دانشآموزم به جنگ
کماندوهای اسرائیلی برویم. پدرم مخالف بود، (نه
اینکه فکر کنید با انقلاب مخالف بود،نه) او با
رفتن من به تظاهرات مخالفت می کرد. چون جسه من
کوچک بود و او نگران. مادرم هم که مثل همهی
مادرها چیزی نمیگفت،و مثل همیشه در مقابل خواسته
ی بچههایش تسلیم بود و فقط هرچه ناراحتی و نگرانی
داشت توی دلش میریخت و لب نمی زد. میشد همه حرف
هایش را در سکوتش بخوانی.
شهید خادمی و شهید فرجی و بقیه بچه هایی که از ما
بزرگتر بودند سراهی انفجاری و کوکتل میساختند و
به ما میدادند. ما هم دوست داشتیم که در صف اول
تظاهرات باشیم. تقریباً میشد گفت که در همه
تظاهراتهای کاشان شرکت داشتم. مسجد
حبیببنموسی(ع)- خیابان امام(ره)- مدرسه عالی
علوم - مدرسه باباولی- مجسمه- قمصر و بعضی
روستاهای دیگر، همه جا میدان رزم انقلابیون جوان
بود با پلیس. توی این درگیری ها چند باری هم هدف
تیراندازی قرار گرفتیم که خوشبختانه تیری به ما
اصابت نکرد و یکبار هم که اتفاق افتاد توانستیم از
طریق نردبان به کوچه پشت شهرداری فرار کنیم. چون
خانهی ما همان نزدیکی ها بود راهه چاره را بلد
بودیم. خیلی از بچه ها را به همین شکل از دست
مأموران رژیم فراری دادیم.
فقط یکبار در دام مأموران افتادیم. آنها با گاز
اشکآور ما را هدف قرار دادند، چشمان من به شدت
میسوخت و اصلاً هیچجایی را نمیدیدم، که یکدفعه
توی راهرو مطب دکتری که فکر میکنم اسمش طاهری بود
افتادم. هرچه مجله و روزنامه بود آتش زدیم و با آب
صورتمان را شستیم. کمی چشمهایمان باز شد و می
توانستیم جلوی پایمان را ببینیم، از کوچه پس کوچه
ها، خودمون را رسوندیم به خونه. به دور از چشمهای
بابام رفتم به رختخواب و خودم را به خواب زدم. اون
شب هم به خیر گذشت و پدرم چیزی متوجه نشد.
اما قصه تظاهرات همینطور ادامه داشت...
روز عاشورای سال 56 یا 57 بود،تظاهراتی از مزار
فیض شروع شد. مردم برای پایین آوردن مجسمه شاه
هجوم آورده و شوق عجیبی داشتند. هرچه که دم دستشان
بود بر می دشتند و با چوبهای دستی و شاخه های
درختان شتابان به سمت مجسمه در حرکت بودند. شنیدم
که می گفتند: جمعیت آنروز تظاهرات به بیش از
یکصدهزار نفر میرسید. اول تظاهرات چهارراه آیت
ال..کاشانی بود و انتهایش هم وسط های خیابان
ملامحسن فیض.
به هرحال آیت اللهیثربی(ره) که صلاح ندیدند مردم
برای پایین آوردن مجسمه به شهادت برسند. (گفته
میشد که احتمال شهادت بیش از 20/000 نفر بود).
ایشان به بالای آمبولانسی رفتند و برای مردم
سخنرانی نمودند و آنها را به طرف میدان کمالالملک
هدایت کردند و از رفتن به میدان مجسمه بازداشتند.
به هر تقدیر دیری نپایید که بالاخره مجسمه سقوط
کرد و رژیم ظالم پهلوی با طلوع خورشید ایمان رخت
از این سرزمین بست و دوران جور وستم به پایان
رسید.
.
|